طلوعی دیگر.....
اسمان هنوز ابی است
ومن با بال های صبور عشق
بربلندای مهربانی
به اهتزاز در می ایم
وانگاه
در باغ حنجره ام
گل های سرخ لبخند می کارم
ودر رود همیشه جاری غزل
ودر سایهروشن زندگی
طلوعی دیگر را می اغازم
طلوعی دیگر.....
اسمان هنوز ابی است
ومن با بال های صبور عشق
بربلندای مهربانی
به اهتزاز در می ایم
وانگاه
در باغ حنجره ام
گل های سرخ لبخند می کارم
ودر رود همیشه جاری غزل
ودر سایهروشن زندگی
طلوعی دیگر را می اغازم
باران بزن
شاید تو خاموشم کنی...
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران ...
من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران
شاید سردم کنی ...
بزن باران...
و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم :
ای کاش این بهاری که می گویند
بی خبر می آمد
شاید آن وقت ز شوقش
همه گل می دادیم.
فرسود پای خود را چشم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی
رنگ خیالبر رخ تصویر خواب بود......
نهان کردن ندارد سود:
من از با "خویش بودن
در ستوهم
اگر چه سنگ سنگم
کوه کوهم
ز یار غار دیرین روزگار خود
به اندوهم
چه خویش با چنین درویش ناخویشی
که زیر خرقه صدوصله فقرش ،قبای اطلس نرم تن آسانی است
خداییمی نماید.
لیک در سودای شیطانی است
دل معصوم من در چنگ گرگتیز دندانی ست
که می داند دریدن را
نمی داند و لیکن دوختن را .
مرا یاری نخواهد کرد آیا عقل دوراندیش
رها خواهد نمود آیا مرا در تنگه ی دشمن کمین بگرفته ای،تنها
که تا از خون سرخ آخرین اندیشه باخلق بودن
پاک بودن
زندگی کردن
تهی سازد رگ جنبانجان جاودانی را
من از زنگار هر آیینه
بیزارم ،
که می پوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را
ولی این خویش نا درویش
بیمار است.
ز هر تصویر در آیینه
بیزار است.
چه خویش با چنین درویش نا خویشی
درین هنگامه هنگامه ها
میان ما
نه جای آشتی
نه جای زنهاراست
تنها یکی باید به جا ماند
من معصوم
یا آن "خویش "نادرویش
کدامین را خدا داند......
و به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
"به آفتاب بگو ،
زیر سقف تاریک است
یک آشیانه تو را یاد می کند هر روز
"کرم نما و
فرود آ
که خانه، خانه تست.
یک قطره از قبیله ی باران
با مرغ تشنه گفت :
"سیراب باد مزرعه تنگ سینه ات"
قبایل رفته اند و
در بیابانها
سواری نیست
در این مانداب یاری نیست.
پلنگی می رمد در بیشه ی خاموش
و بادی می برد
برگ نحیفی را
کنار نهر
مرا در بیشه می خوانند و
می خوانم
در این مانداب یاری نیست.
اگر می دانستی چه می سوزاندم
زخم زبان دوستانه
اگر می دانستی چه دردناک می خراشد دلم
نگاه های نا باورانه
اگر می دانستی چه می خورد روحم
اشارت تلخ آشنایانه
اگر می دانستی چه زنجیر گرانی است بر گردنم
رفتار نامهربانانه
اگر می دانستی چه زجری می کشم هر لحظه
از این حرفا و حرفا و حرفا
آن گاه تو هم -مانند من -شاید
خاموش می ماندی
مرد و مردانه.
خواست
من کسی را دیدم
که عصایش رابخشید
به کسی بیناتر
و خودش تنگ نشست
پشت دروازه شب
تا که خورشید بیاید بالا
از پس کوه...
خواستن،
مرز توانستن نیست.
من کسی را که عصایش را بخشید
به کسی بیناتر،
بخشیدم.
گر دشتهای پر گل یادت ز غم تهیست
جاییکه دشتها همه سرشار از غم است
من با صفای نیت خود گریه میکنم :
گر چشمه سار پیکرت از عطر یخ پر است،
جاییکه چشمه گل همه در راه شبنم است.
من با صفای نیت خود گریه میکنم:
گر چلچراغ چشم تو خورشید زندگیست،
جاییکه شمع مرده،صفا مرده،نور نیز
من باصفای نیت خود گریه میکنم:
گر در تو شور و عشق و غزل جمله زنده است،
جاییکه عشق مرده،غزل مرده،شور نیز.
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری.
خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی،اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطرمن،من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده بودن،زنده بودن یا که مردن من واسه اون فرقی نداره اون میخواد که من نباشم،باشه اشکالی نداره.
خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت اما عمر اون زیادشه حتی واسه یه ساعت.......
خدا
ابلیسِ ای خدای بدی ها، تو شاعری
من بارها به شاعریت رشک بردم
شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای
غافل منم که این همه افسوس خورده ام
"عشق " و "قمار" شعر خدا نیست، شعر توست
هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند
غیر از خدا که هیچ یک از این دو را نخواست؟
در "عشق" و "قمار" کسی پارسا نماند
"زن" شعر توست با همه مردم فریبی اش
"زن" شعر توست با همه شور آفرینی اش
"آواز" و"می" که زاده ی طبع خدا نبود
این خوردنش حرام شد، آن یک شنیدنش
در "بوسه" و "نگاه" تو شادی نهفته ای
در "مستی" و "گناه" تو لذت نهاده ای
بر هر که در بهشت طمع نبست
دروازه ی بهشتت، زمین را گشاده ای
اما اگر تو شعر فراوان سروده ای
شعر خدا یکی هست ولی شاهکار اوست
شعر خدا غم است، غم دلنشین و بس
آری، غمی که معجزه ی آشکار اوست!
دانم چه شعرها تو گفته ای، او نگفت
یا از تو بیش گفت و نهان کرد نام را
اما اگر خدا و تو را پیش هم نهند
آیا تو خود کدام پسندی،کدام را؟
چی میشد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم؟؟؟
چی میشد اگه خدا دیگه ما رو هدایت نمیکرد چون امروز اطاعتش نکردیم؟؟؟
چی میشد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش نبودیم ؟؟؟
وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش..........
چمن ارا
مکن ای دوست ملامت من سودایی را
که تو روزی نکشیدی غم تنهایی را
صبرم از دست مفرمای که هرگز باهم
اتفاقی نبود عشق وشکیبایی را
مطلب دانش از ان کس که بر اب دیده
شسته باشد ورق دفتر دانایی را
دیده چون گشت ز دیدار نگارم محروم
بحر خوبان نکشم منت بینایی را
گر زبانم نکند یاد تو خاموشی به
عاشقم بحر سخن های تو گویایی را
افریده است تو را بحر بهشت ارایی
چون گل ولاله ونرگس چمن ارایی را
چون نظر کرد به چشم و سر زلف تو "همام"
ییافت هستی وبریشانی وشیدایی را